۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

(که قربانی را نکشت)
1
قربانی را برای یک روز مناسب دعوت کن،تا کار را یکسره کنی!

1
سُس قرمز را توی سطل آشغال انداختی.انگشتهایت را با وسواس شُستی.رنگ وبوی خاصی داشت...


1
"واقعه ی کوچه وقربانی (مجلس کوچه)روایت یکم"
گویی همه می دانستند با این کیسه های گوشت چرخ کرده به کجا می روند غیر از او.با اینکه آنجا محله او بود ولی در آن کوچه 6 متری با ساختمانهای یک طبقه با دیوارهای سنگ سفید دهه ی پنجاهی پُر از مردانی خشک و سرد وآداب دان و لباسهای دِمُده و محکم وهدفدار،با نظمی بیرونی و بی نظمی درونی ای بی آنکه کسی با کسی حرفی بزند یا کاری یا حرکتی بکند که نشانه ی رابطه ای بین هرکدام با دیگری باشد،می رفت.مردی نسبتاً قدبلند،ناگهان ولی بسیار معمولی و عادی کیسه ای مشمعی ای شامل مقداری زیاد گوشت چرخ کرده داد به دست او و تنها گفت:این دوستت حسین قربانی است!یا شاید این دوستت قربانیِ حسین است یا نمی دانم این دوستت قربانی است.خشک و سرد گرفت(گرفتم)و خواست مثل بقیه او هم به صورت عادی به سمت مقصدی حرکت کند(خواستم حرکت کنم)ولی به ساعتش نگاه کرد(نگاه کردم){روایت دوم}خواستم مثل بقیه من هم خیلی معمولی و عادی به سمت مقصدی حرکت کنم(خواست حرکت کند)وبه ساعتم نگاه کردم(نگاه کرد)و بعد من هم خیلی معمولی و هدفدار شروع کردم به راه رفتن و حسّ قاتل بودن تمام وجودم را گرفت(وبه چشم هیچ کس نگاه نکردم){روایت یکم}...وتا دقیقا 26دقیقه و30ثانیه،دقیقاً26 دقیقه ی دقیق و30ثانیه طولانی نگذشت من از ساعتم چشم برنداشتم(چشم برنداشت)و اطرافم را نگاه نکردم(نگاه نکرد)و نه حتی به قربانی.ولی کوچه خالیِ خالی بود....
1
"هـ چسبانـ"
سلام
"هسنی دراتاقش را که باز کرد اُور کارخانه را خیلی مرتّب و با اهتيات آویزان بزرگترین و مهکمترین میخ دیوار کرد و یله شد بقل اتاق،هنوز از مهمترین اتفاق زندگی اش آگاه نشده بود.نمی دانم داشت به چه فکر میکرد ولی وقتی که آن فکرها نگذاشتند بخابد با خودش گفت برود قهوه خانه و یک قوری چایی دبش بخورد و خستگی این16ساعت کار از تن اش در برود.شاید بلند شود خودش چای دم کند چون خرجش کمتر می شود نشست تا بالاخره تسمیم اش را بگیرد آن وقت بود که سفیدی پاکت کنار در به چشم اش آمد همه ی نای اش را جمع کرد و شیرجه زد تا بگیرداش چند وقت زیر وروی آن را نگاه کرد تا چیزی دستگیراش بشود با خودش فکرکرد آخر کی چی فرستاده سی مو کی یادش رفته بود دوشیفت پشت سر هم کارکرده وهالا باید بخابد تا فردا سبح برود کارخانه راه میرفت و فکر میکردو زیر لب و گاهی بلند هرفهایی می زد که از هیچ کدام چیزی دستگیر آدم نمی شد حتا خوداش نکنه مالِ من نباشه تا وازش نکنم چتوری میشه فهمید مالِ کیه ها آقبت پاکت را باز کرد ولی هر چه سعی کرد بتواند نوشته ها را بخاند نتوانست دیگر نزدیک سبح بود که ناگهان زدزیر گریه.
هسنی باز سعی کرد بشمارد چه کسانی ممکن است برای اش نامه نوشته باشند ومسل همیشه در همان شماره ی نخست متوقف میشد.
هسنی به مکتب رفت.هرف الف را که یاد گرفت،سراق نامه آمد.معلّم:"توی یک روزنامه بگردید! و زیر هرف الف را خت بکشید!".هسنی،روزنامه ی مهندس را که توی ستل اتاقش بود،دزدید!هسنی روی روزنامه ممارست کرد.هالا نامه!چندین بار شمرد.آخرین بار25 تا الف بود.البته بار اوّل20 تا بود.نامه ی غریبی بود!هر بار فرق میکرد.آن شب خوبِ خوب خابید...
اول خانم خاننده ..دوم...نه نشد سد تا فهش به آقاش داد که چرا او را مدرسه نگذاشت

نامه اش را پشت اَکس شاهنشاه که توی قاب به دیوار بود قایم کرد.

همه ی فکر و زکر هسنی، نامه ی خاننده زن مورد علاقه اش بود، هربار تجسّم میکرد که چه حرفهایی به او زده .چند بار رفت درِکاباره ای که آنجا کار میکرد ولی نرفت تو.
فکر کرد شاید هم نامه را کسِ دیگری نوشته است.باز هم مشکوک شد که نکند نامه مالِ او نیست ولی به خودش قوّت قلب داد که اگر مال کسِ دیگری بود،هتما ساهب اش دنبال اش می آمد باز با یاد نامه خابید و بیدار شد و کار کرد به همه پنهانی می خندید.زیرا که راز بزرگی در زندگی شان ندارند و زندگی شان بی معناست.
نامه را اَز پُشت عکثِ اِمام(ره) برداشط.کم کم چَند کَلِمه ای یاد گرفطه بود وصعی کرد بِبینَد می تواند چیزی اَز نامه بِفَهمد.سلام-از-به-که-من-است-شما-این-باید-آمد-نباید-
اَز نِهضَت کِه بَرمیگشت با شوقِ فَرآوان می رفت سُراغ نامه ونآامید بلند میشد.ولی باز عَزم جَزم میکرد وادامه میداد تا اینکه روزی حَسَنی توانِست به نَتآیجِ بُزُرگی بِرسد.این بود که: خواننده از او خیلی خوشش آمده وحتّی از او درخواست همکاری و احتمالاً اِزدواج کرده است.
که خبر فوتِ مادَرش را دَر آن نامه نوشته بوده اند و اینکه سالهاست مادَرش را ندیده با این خَبَر خیلی ناراحت شُد یا کم بر ما معلوم نشد.
که زن خجالتی و هیز هَمسایه وَعده ی همان شب که شوهراش شیفتِ شب است را با او گذاشته.
شاید هم نامه اخطاریه اداره سر شماری بوده که احضاریه و تذکر آخر را در عدم حضور و عدم همکاری آقای محمد قلی بومری به شناسنامه ی نامعلوم محلّ تولّد نامعلوم داده است.در صورت عدم حضور در اداره ی آمار با شما برخورد جدّی خواهد شد!
شاید هم بروم قهوه خانه."
خداحافظ.
1
"خود اظهاری راوی"
بوی خسته کننده وتکراری سوخته شدن همبرگرها از آشپزخانه آمد.حسنی چند نفس عمیق کشید تا مطمئن بشود همبرگرها کاملاً سوخته اند.مدّتها بود وقتی بوی سوختگی را حسّ می کرد که دیگر چیزی از آنها نمانده بود.ماهیتابه را زیر شیر آب گرفت و بینی اش را حسابی شستشو داد و خودش را دلداری داد که نه!از پیری نیست از این پلی استیشن است که دیگر حواسم به چیزی نیست!سُس قرمز را انداخت توی سطل و 1مشت بادان زمینی خورد و بلند گفت دندان از همه چیز مهمّتر است!حتی از دماغ!حتی از انگشت میانی! به پلی استیشن نگاه کرد با خود گفت بهتر نبود حیوان خانگی ای می خریدم؟سگی،قناری ای مونست هم میشد.
با وسواس یک چای کیسه ای توی لیوان آب جوش قرار داد و کتاب را آورد.کتابی که داشت می نوشت.مثل آرشیو روزنامه های قدیمی اش،قسمتهای قبلی را مرور کرد و با مداد اصلاحاتی کرد و اضافاتی نوشت.
خودکار عطری.
اخبار را تغییر دادم(داد)
{ته سیگار توی لیوان نیمه پُر چای،کیسه ی پر از زباله،بطریهای نوشابه ی خالی،عکس دوران رشادت،دعای عرفه،کپیتال مارکس،بویِ بدِ بد}
1
"...که قربانی را نکشت...
شعری از محمود محقق نوشته مجتبی احسانی
بالا رفتن سنّ ازدواج،اخلاق در خانواده،قرائتی،خاقانی،صیغه ی موقت،زنا.
110،قربانی،امنیّت اجتماعی به من چه؟صحرا کمبک یا خورزوق
توبه،قصاص،3بار استبراء محض احتیاط واجب!
احسانی خیلی زود بزرگ شد.خیلی دیرمدرسه رفت.دیپلم گرفت.حسابداری خواند.به سربازی رفت.عاشق شد.سرکار رفت.بعد مُرد.
1
"روایتِ 999"
از روز ازل انگشت میانی من برآمدگی رویِ کلیدپنج را حس میکرد.
هزار سال نخست تنها دوست داشتم با همین کلید بازی کنم.ولیکن کم کم شروع کردم با دکمه های دیگر هم کارکردن.یک، دو، چهار،شش،هفت،هشت ونه.
در هزاره ی دوم دکمه ی صفر را یافتم.صفر جای خاصّی داشت.سخت میشد لمس اش کرد.صفر را با انگشت شست می بایست زد.انگشتان من روان روی کلیدها می خوردند.بسا زمان بود که دیگر کلیدها را نگاه نمی کردم.ارقام را که می دیدم ناخودآگاه دکمه ها را فشار می دادم.مساوی را با انگشت کوچک فشار می دادم از روی اجبار،یعنی مواقعی که نمی شد از دکمه ی (به علاوه)استفاده کرد.
برترین کلید،کلید پنج بود.وسط بود.همه ی کلیدها را با مقیاس آن می سنجیدم و پیدا می کردم.بدترین کلید،کلید مساوی بود و پیدا کردن اش سخت.


1
خیلی روی آن کار کردم.توی یخ گذاشتم.روی آتش گرفتم.سوزن زدم به آن.عمل جرّاحی کردم،نشد!انگار خوابیده بود!
1
صبح که بیدار شدم حسّ کردم انگشت میانی ام کوتاه شده است.حتّی کوتاه تر از سایرانگشتهایم.انگشتی که قرنها به بلندیِ آن افتخار می کردم! نشانِ مردانگی من به کوچكيِ انگشتِ کودکی شده بود!
1
{این مجلس قتل قربانی و غم حسنی به حکم نفس و دخل هاجر وشوق او را پنهان کردن فیروزه در دل و حامله می شود میزاید دکتر مصدق را!}
اینکه آدم همسایه ی دکتر مصدق باشد و هروقت که وقت کند بزند زنگ خانه شان را به مزاحمت و فرار کند به خالی کردن عقده ی دو رای بر باد رفته ی خود عالمی دارد را...
این آغاز کتاب دنیای نو بود یک بار دیگر هم خواند بداش نیامد نه اینکه به دل اش بچسبد!
این آغاز فصل دوم کتاب بود که به همین نام آبی وقرمز نوشته شده بود.بد نبود. مثل فصل اول تند و تیزنبود.نبود بود و نبود.اصلاً به تو چه ربطی دارد که یکدستی زبان در آن نبود!یا یکدستی معنا یا زاویه ی دید یا...هر چه بود اقتضای بودنش بوده! پس حقّ دخالت نداری هاجر!
1
روایت سوم
"تیریک!"می دانم پیرزن همسایه(دوست ندارم بگویم هاجر!از اسم اش هم لج ام می گیرد!)نامه ی عاشقانه یا قطعه شاعرانه ی جدیدش را برایم پست کرده از بالای در و این عادت بد که صدا کند من بفهمم و بیایم بردارم از سر کنجکاوی را خوش ندارم نمی روم نه! خودم را نگه میدارم...یک زن شاعر و یک مرد حسابدان آبشان در یک جو نمی رود که نمی رود!که نرفت!من نگذاشتم برود او که ول کن نبود و نیست!
نمی فهمم این چندمین آهنگ گوگوش است که گوش می دهم.لعنت به این سی دی های mp3که حق انتخاب را از آدم گرفته.خواننده ی طاغوتی را رد میکنم و سیمابینا گوش میکنم.می خندم و خنده ام آنقدر بلند می شود که فکر میکنم همه ی همسایه ها ترسیده باشند که من دارم میمیرم یا داری کسی را می کشی! آخر به این موضوع جالب پی بردم که امروز تمام آوازهایی را که گوش کرده ام از خواننده های زن بوده!این را می شود گفت بروز عقده های فرو خورده ی جنسی! اگر مغایرت تعداد نامه های هاجر نسبت به دشنامهای من را به تعداد آوازهای خوانندگان زن ضرب بکنم، منهای تعداد زنانی که دوست داشته ام و مخرج این کسر را هم بگذارم زنانی که بدم می آمده می شود 1 که حالا جوابش در دستم است!طنز تلخ راز بقاء!
1
مجلس روایت واقعه ی آخر:
پلی استین،آلزایمر