کلاهی بر تخی رها شده ،سربازی در صبحگاه تنبیه می شود به لغو مرخصی ،به ندیدن آنچه می خواهد ببیند...من ترک پست کرده ام به دلیلی موهوم ،دلیلی که نمی شود به زبان آورد و برای ترک پست کدامین دلیل موجه است!؟دیوارهای پادگان راهی،نرده ای ،دریچه ای حتا،برای دیدن تو نگذاشته اند!آینه ی کوچک دیوارِآسایشگاه به قدر چهره ی ما نیست ،به قدر توجه مامرا ببخش،فراموش کردن تو نه به دست من که به دست شیپور خاموشی است و کوتاهی شب.پوتینهایم را هر شب واکس میزنم،بی آنکه به تو لحظه ای فکر بکنم پوتینهایم را براق ،پتوهایم را مرتب میکنم با برس شانه میکنم ،بی آنکه به گیسوی تو دست بزنم،فکر کنم به شانه کردنشان فکر بکنم به... بی آنکه به موشانه کردنهایم به قصد دیدار تو فکر بکنم.پوتینهایم را براق،پتوهایم را مرتب،ملحفه هایم را آنکارد میکنم هر روز هرشب به ساعتی معین،برنامه ی سین،بی آنکه بخواهم بدانم سین آغاز کدام کلمه ی شوم است.پوتینهایم را براق،پتوهایم را برس کشیده،ملحفه هایم را آنکارد و ذهنم را خاموش میکنم بشمار سه تا فراموشت کنم ،تا فراموش کنم که نگهبان مستراح شده ام یا فحش میدهیم به هم.پوتینهایم را براق...بشمار سه ،منظم به ترتیب سازمانی،می ایستیم تا مرتب همه با هم بی هیچ تفاوتی فحشی رکیک به فرمانده ی گروهان نثار کنیم.
راستی امروز خوابت را دیدم ،سر کلاس عقیدتی،خوابت را دیدم که در ساعتی نامعلوم بی برنامه به سراغت آمده ام بی آنکه برگه ی مرخصی داشته باشم.راستی امروز من نگهبان آسایشگاهم بهترین جا.جایی که با تمام شلوغ بازیهایش و خستگیهایش برای همه بهترین جاست.جایی که تلفن یک طرفه ما را برای دقیقه ای می برد کنار کسی که هر که باشد از اینجا آنقدر دور هست که مارا ببرد آن طرف سیم خاردار پادگان بی برگه ی مرخصی!
"رویای هر شب و هر روز ما"و من امروز از پادگان فرار کرده ام، با مویی بلند، بی دلهره .بی آنکه یادم بیاید برای چه این حماقت را مرتکب شده ام بی آنکه یادم بیاید به کدامین دلیل احمقانه به پادگان آمده ام به کدامین امید موهوم.
وقتی به این دو ماه گذشته فکر میکنم و مقایسه اش میکنم با افکار 4 ماه قبل و اندیشه ایم و افکارم در مورد این دو ماه می بینم یک جاهایی درست فکر میکردم و یک جاهایی اشتباه.مثلاً در مورد سختیهای جسمانی آن بیش از اندازه سخت می پنداشتم ولی در مورد ارتباط با بقیه یا مسایل ذهنی تقریباً وضعیت سهل و ممتنع موجود را خوب پیش بینی کرده بودم.داشتن صبر،سهل گیری دو مورد مهم و راههای نجات اصلی این مسایل است.
صبح که با سوت فرمانده ات از خواب بیدار می شدی یادت میرفت داشتی به کی فکر میکردی،خواب کی رو میدیدی ،حتی حواست نبود که ...ت واسه چی یا کی بلند شده بود!فقط دلت می خواست بکنیش توی ... فرمانده ات!منطقه ی نظافت،لوحه ی نگهبانی(اَه باز هم پاس یک!!)،دوباره یادت میرفت به چه امید خدمت می کنی!به خط شدن،پوتینها را واکس زدن،آنکارد کردن تخت،احترامات نظامی برای کسی که توی شخصی گری پشم خودت هم به حسابش نمی آوردی! از یادت میبرد به امید کی یا چی زنده ای حتی!حتماً خیلی اوقات به کله ی کچل ات خورده که چی می شد اگه یه دونه از این فشنگها را توی کله ات خالی می کردی و این فیلم کثیف و خسته کننده ی کسل آور رو تموم میکردی و حتماً به خودت گفتی که بهتره قبل از آن شرّ یکی از این گروهبانهای پست عقده ای راکم کنی و بعد...حواست نبود که برای کی نفس میکشی !{اما حقیقت اینه اگه یادت نبود حتماً الان اینجا نبودی که این یادگاری منو بخونی و به یاد من بیفتی!}
